تبليغاتX
غم دنیا رو نخور

غم دنیا رو نخور

 

دیروز بود, توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.

 

              دنبال چه می گشتم ؟؟!  نمی دانم!       شاید دنبال خودم! 

 

 

  انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!

 

میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.

 

                           آمده بود سری به ما بزند و برود .

 

                     سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:

 

    (( از آن طرف رفت , تند تر بروی به او می رسی!))

 

 

رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!

 

 

                                                                گویی شب دنبالش کرده بود.( مثل بازی بچه ها!)

 

 

 

 

                             آن روز ها !

 

 

 

سهم ما از دریای فرصت , صدف های بهانه بود و گوش ماهی های انتظار!!

 

        آری انتظار! برای پیدا کردن بهترین بهانه ی شروع !!!

 

صبح که می شد

 

    به ساحل فرصت می رفتیم......بهانه و انتظار جمع می کردیم تا شب از میان آنها بهترین را انتخاب کنیم!!!

 

                                   

       بهترین !بهترین !بهترین !...........................

 

 

آنقدر از این بهترین ها جمع کردیم که صندوقچه هامان رنگارنگ و لبریز شد واین برامان عادتی ماندگار!!

 

 

آن شب :

 

      با جیب هایی لبریز از بهانه های قشنگ , خسته و خوشحال , از ساحل فرصت آ مدیم , توی همین ایوان!

                           

   در صندوقچه هایمان را باز کردیم تا مثل همیشه بهانه انبار کنیم که...................

 

       بهانه ها بیرون ریختند!!!!!!!!!!!

 

                      دیگر جایی برای بهترن های جدید نبود!! ...................

 

دیگرانتظارها به پا یان  رسیده بود!!!

 

 

   تازه آن موقع بود که فهمیدیم آن همه بهانه و انتظار ,  برای  شروع نکردن بود! نه برای شروع!!

 

 

                کاش همیشه جیب هامان سوراخ بود!

 

 

                         

                 کاش به جای این همه صدف و گوش ماهی جرعه ای فرصت برمی داشتیم!  …………..

 

 

                              و دقایقی شنا می کردیم و خیس می شدیم از فرصت!

 

 

 

{ جیب هایتان سوارخ{صندوقچه هایتان بی بهانه و انتظار باد!

 

کپی برابر اصل

 

 

ناگفته :  آفتاب به گیاهی حرارات میدهدکه سرازخاک بیرون آورده باشد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

چه خوب بود همسایه  دیوار به دیوار بودن تو

 

 

 

 

                                                         ۵ شنبه . جمعه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12  توسط  شیدای زمان  | 

 الان اول صبح من است  ساعت9:35 هیچ میلی به خوردن  صبحونه  ندارم . حالم خو به . ملالی نیست جز دوری خودم .الان دوباره وبگردی خیلی وقت  قید چت زدم  .

 تمام  add listپاک  کردم.

 تمام  آرشیو  چت  پاک کردم از سال82-88

 

 7 id هیچ کدومش  به پای  ادی ای ول  نمیاد

  

دیروز  برگشتم  تمام وبلاگم  رو دوباره از اول خوندم   به صورتdvd. کمی  لبخند .کمی سکوت . می خواستم  بعضی  هاشو پاک کنم  اما گفتم  نه بذار  یاد گاری  بمونه.

5 تا وبلاگ83 -88 هیچ کدومش به  پای غم دنیا رو نخور نمی رسه

 هیچ دوره  کار  توی اداره ##### و به مدت چند ماهی اونجا کار  کردن،  لذت بخش بود. مهندسی بوداکارمون  از ساعت 9 -1۳( 2-9-85)

هیچ   زمانی توی دانشگاه  مثل روز اول نبود  یک مهر 85 ساعت.15:30

هیچ لحظه ی خنده دار تر از این نبود  از بین 101 نفرفقط4 نفر قبول شدن درس &&&&اونم با اسم فامیل 

(همه رفتن اعتراض به استاد الا من  چون می دونستم نمره ها میره  روی نمودار و قبول میشم.قیافه ها دیدنی بود. )

هیچ صبح به دل انگیری، رفتن به حرم  نبود(اسفند  86.دمشق)

هیچ  ساعتهای بدترین  روز آخر دانشگاه نبود  همه خوشحال اما من نه .(برای تلاش کم)

هیچ لحظه سخت تر از امتحان جامع نبود .

هیچ لحظه ای به این اندازه  از بیکاری خوشم نیموده بود (برای مرور خاطرات)

 Off line

ماه به من گفت اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی ؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی ؟

 ساعت:10:10

 

ناگفته : آخر هفته  مبارکی داشته باشین

 

متن های گذشته های وبلاگم(اون قدیم ندیما)

حرف های خودمونی

 

  یک :

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي  باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه. ..!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد  وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده!

دو:

هميشه سعي كن مثل پالاز موكت باشي شخصيت ات كوبيده نشه و همواره رنگ خودت رو حفظ كني!

 

سه:

&&&&&&&&&&&&&&&&&&

وقتی دلت گرفت

 

وقتی که دلتنگ شدی

 

وقتی که دیدی هیچ کس نیست که باورت کنه

 

وقتی فهمیدی کسی نیست به حرفات و درد دلات گوش بده

 

برو کنار پنجره پنجره رو باز کن

 

یه نگاه به اسمون بنداز

 

فرقی نداره صبح باشه یا شب

 

 

افتابی باشه یا ابری فقط بهش نگاه کن..

 

نا خوداگاه احساس ارامش وجودت را تسخیر می کنه..

 

حس می کنی تا اوج ابرا میری

 

کنار مهربونی که هر چقدر هم پیشش بمونی راضی نمی شی ازش دل بکنی..

 

اون موقع می فهمی که اونقدر تنها نیستی

 

چون یکی هست که همیشه با توست..

 

اگر اشکات جاری شد بی خیال، بذار ببارن..

 

اونموقع هست که به ارامش واقعی رسیدی..

 

و برای مقابله با مشکلات محکم تر شده ای

 

و حالا با توکل بیشتر به خدای بزرگ و دوست داشتنی می تونی

 

بقیه راهتو ادامه بدهی

 

سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی بلکه همیشه

 

حتی اگه یه ذره هم شده به سراغش بری و باهاش درد دل کنی

 

و یادت باشه هیچوقت پیوند چشاتو با اسمون قطع نکنی

 

"الا بذکرالله تطمئین القلوب"

&&&&&&&&&&&&&&

 

 یادمان باشد اگر سکوت کنیم

 

                                          زندگی جای ما حرف میزند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10  توسط  شیدای زمان  | 

 

سلام  


 طولاني بود غيبتم رو ميگم

 اما اومدم و تونستم بازم بنويسم

 

بلاگت رو آپ نمی کنی ؟ کی می خوای بلاگت رو آپ کنی ؟ خیلی وقته بلاگت رو آپ نکردیا! پس چی شد این بلاگ؟! جمله ای که هر دفه می شنیدم یه جور……!

فکر می کردم چرا ؟ چرا نمی تونم و چرا دستم نمیره به نوشتن !

 

  *~~*~~*~~     آمدم اما سکوت  دست حوصله ام را ربوده بود       *~~*~~*~~

 

 

 

 

 

 

 

__ توی این سه ماه اتفاق های افتاد، می تونست هم نیوفته اما افتاد


 

اگرچه چشمهايم دروغگو نيست
اما از اين حنجره خسته
هزاران بار فرياد زدم
اَنگ عاشقي به من نمي چسبد

 

 

   ---- باورکنید  سخت میگذره وقتی دور چند تا چیز رو که اصلا به تو ربطی نداره خط می کشی!

 اما چه میشه کرد که نمیشه گذشت بی تفاوت !

 

 

 

 

مثل یه تیکه سنگ

که سیلی خور پای رهگذر است ٫

میشه خیلی چیزا رو دید

و تکون نخورد ...

این وحشتناک ترین نوع بودنه !


*~~~*~~*~~*~~*~~*~~*~*~~~*~~*~~*~~*~~*~~*~

 

 

""اگه می دونستی حرفایی که می زنی یه جایی ثبت میشه و بین عده ی زیادی آدم دوباره تکرار میشه، خیلیاشون دیگه به زبون نمی آوردی!""

شاید با خوندنش به مدت چند ساعتی روی حرف زدنم دقیق شدم، ولی بعدش دیگه کاری به کار کلمه هایی که به زبون می آوردم نداشتم،

 خوب عادت چند ساله رو ترک کردن سخته!

نوشتن!

جایی خوندم: نویسنده ها سه گروهن، گروه اول کسایین که بی اندیشه می نویسن و یادبود و کپی از کتاب بقیه محتوای نوشتشونه!

گروه دوم اونایی که در حین نوشتن می اندیشن، عده ی این دو گروه خیلی زیاده،

برخلاف گروه سوم که قبل از نوشتن کلی فکر می کنن و چقدر کمن این گروه!

...

نمی دونم با نوشته های بی مقدارم و حرفای بی ارزشی که زدم تا چه اندازه عمرتون و هدر دادم،

 اما از حالا به بعد حداقل کاری که می کنم

 اینه که کمی بیشتر راجع به چیزی که قراره بنویسم یا بگم فکر می کنم!

برچسب: آدما همیشه در حسرت نداشته هان، هیچ وقت نمی تونن خوبیای داشته هاشون و به چشم ببینن!

 هیچ وقت ارزش چیزی که در دسترسشونه و نعمتی که خدا بهشون داده رو نمی دونن!

 همیشه عادت دارن حتی اگه توی بهترین موقعیتم که هستن چیزی واسه غبطه خوردن پیدا کنن

 اگه یه لحظه به زندگیمون دقت کنیم، می بینیم چه قدر چیزا توی زندگیمون قبلا واسمون آرزو بوده و حالا که داریمشون

 کوچکترین اهمیتی برامون ندارن!

کاش یاد می گرفتیم فقط چند لحظه به داشته هامونم توجه کنیم

                                                                                                         

 

 (کپی برابر اصل)

 


 

*~~~*~~*~~*~~*~~*~~*~*~~~*~~*~~*~~*~~*~~*~

 

 

+++ شايد بار اول سخت،خوب ،ترسناك و... باشد ولي بعد عادي مي شود.

يك قاتل به كشتن عادت مي كند.

يك دزد به دزديدن عادت مي كند.

يك كارمند به كارش عادت مي كند.

يك روزنامه نگار به نوشتن عادت مي كند.

يك داغ دار به نبودن عزيزش عادت مي كند.

هر چيز مرتبط با زندگي بعد از چند بار تكرار يا بعد از گذشت زمان عادي مي شود.

عادت كردن زياد هم بد نيست.آدمي را آرام مي كند.

 

 

ولي زندگي با عادت "زنده بودن "است نه "زندگي".

 

 

سهراب سپهري در منظومه ي مسافر ش مي گويد:

غبار عادت، پيوسته در مسير تماشاست.

هميشه با نفس تازه راه بايد رفت

و فوت بايد كرد

كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.

 

 

*~~~*~~*~~*~~*~~*~~*~*~~~*~~*~~*~~*~~*~~*~

 

نا گفته ها

نا گفته1: " دوستی برتر"    ... و    " دشمنی بد تر" از خود ندارم !

 نا گفته2:  نگاهمان "در بست"    ...      در خدمت "درهای بسته" است ! 

ناگفته 3:rozhay sakht  gamhay ayandeh ra ostvartar mikonad

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 9  توسط  شیدای زمان  |